بیش از 60 رباعی و دوبیتی باموضوع کربلا و محرم (اشعار مذهبی)
۱۳۹۳/۰۸/۱۷

علیرضا قزوه دلم دریاچه ی غم شد دوباره قد آیینه ها خم شد دوباره صدای سنج و دمام اومد از دور بخون ای دل محرم شد دوباره

علیرضا قزوه

دلم دریاچه ی غم شد دوباره
قد آیینه ها خم شد دوباره
صدای سنج و دمام اومد از دور
بخون ای دل محرم شد دوباره

***

بخون ای دل که دشتستون صدا شه
کمی فایز بخون دردم دوا شه 
ملایک نوحه خوانان حسینند
بخون والله خدا هم از خداشه

 

مرتضی شاهمندی

محرم آمد و دلها غمین شد

غم و عشق وبلا با هم اجین شد

حسین آماده بهر جانفشانی است

دوباره فاطمه قلبش حزین شد

 

مریم توفیقی

ضریح تو داره عطر گل یاس 

 نوازش های دستت میشه احساس 

 کی میدونه آقا پر میشه شاید.

شبا سقا خونه ات با مشک عباس ...  

 

جلیل صفربیگی

ان روز حسین یک صدا زینب بود

آیینه ی غیرت خدا زینب بود

زینب زینب زینب زینب زینب

آن روز تمام کربلا زینب بود

 

***

آن روح زلال و صیقلی زینب بود

آیینه ی غیرت علی زینب بود

هر چند امام و مقتدا بود حسین

پیغمبر کربلا ولی زینب بود

 

محمد روحانی (نجوا کاشانی)

(هفتاد و دو گل)

جانـت بـه کــویــر  تفتــه دریـا بخشید 

هفتاد و دو گل ، به  متن صحرا بخشید

بـــا جلـــوه ی کــربـلای عـاشـورایی

خـون تــو بـه رنگ سرخ معنا بخشید

 

***

( زمزمه ) 

تـا هست جهــان شـور محــرم باقیست

این جلوه ی جان در همه عالـم باقیست

ازنـالـه ی  نـیـنــوای یـاران  حسـیـن

همواره به لب زمـزمه ی غم باقیست

 

جلیل صفر بیگی

انگار تمام شهر تسخیر شده

بنگاه فروش غل و زنجیر شده

از چارطرف حرمله ها آمده اند

بازار پر از نیزه و شمشیر شده

 

***

سجاده به دوش ها همه آمده اند

آن حلقه به گوش ها همه آمده اند

ذی الحجه و مکه و محرم نزدیک
شمشیر فروش ها همه آمده اند

 

***

 

فریاد حسین را شنیدیم همه

از کوفه به سوی او دویدیم همه

رفتیم به کربلا ولی برگشتیم

از شمر امان نامه خریدیم همه

 

جواد منفرد

چشمان زمین دوباره تر خواهد شد

ماه از سر شب بدون سر خواهد شد

تاریخ دوباره به خودش می لرزد

شق القمری بزرگتر خواهد شد

***

خورشید نشسته بر درت ای کوفه

غافل شدی از دور و برت ای کوفه

امروز فرات را به رویش بستی

ای خاک دو عالم به سرت ای کوفه

***

این نیزه مرا به عشقتان میدوزد

در عمق وجود شعله می افروزد

امسال اگرچه در زمستانم باز

از بردن اسم تو لبم می سوزد

 

سعید حدادیان

العطش

 حرف دل آب را کجا می زد مشک

سرتا سر کربلا صدا می زد مشک

 

تیری آمد به قلب عباس (ع) نشست

چون طفل رباب دست و پا می زد مشک

 

جواد منفرد

یاد آور لحظه های دردند عمو

شبهای اسیری ام چه سردند عمو

دیشب سر نی فقط سرت را دیدم

آغوش تو را چه کار کردند عمو؟!

 

 مریم حقیقت

زمین دشت شقایقهای پرپر
وچشم آسمان از رفتنش تر
برای وسعتش دنیا قفس بود
به سمت عاشقی پر زد کبوتر

***

قلندر وار از درمان گذشتند
از آب وآتش وطوفان گذشتند
کبوترهای زخمی تشنه بودند
به نام عاشقی از جان گذشتند

***

در حنجره ی زمانه تابید اصغر
هی گریه نکرد! هی ننالید اصغر
دیگر نگران نباش آرام بگیر
آسوده تر از همیشه خوابید اصغر

***

زمین از اشتیاقش کم نمی کرد
غم نان گونه اش را نم نمی کرد
غم مشک وعلمدار آتشش زد
زمانه قامتش را خم نمی کرد

 

محمدعلی مجاهدی

خورشید بر این تیره مغاک افتاده ست؟

یا بر سر نی ان سر پاک افتاده ست؟!

بر عرش نی از تلاوت او پیداست

هفتاد دو سوره روی خاک افتاده ست

 

 

منیره هاشمی

تدبیر خدا
هرگز نگذاشت تا ابد شب باشد
او ماند که در کنار زینب باشد

سجّاد که سجّاده به او دل می‌بست
تدبیر خدا بود که در تب باشد

 

اسد اللّه‏ خدّامى

آن دَم که فتاد دست پیغمبرِ آب  
یک قطره عطش نبود در باور آب

 گلهاى خدا زتشنگى پژمردند  
اى خاک تمام کربلا بر سر آب

 

 

سید حسن حسینی

عالم ، همه خاک کربلا بایدمان 
پیوسته به لب ، خدا خدا بایدمان

تا پاک شود ، زمین ز ابنای یزید
همواره حسین ، مقتدا بایدمان

 

 

زهره موسوی

در دشت بلا قحطی ایمان شده است
هر دیو و ددی نماد انسان شده است!

مردان همه سر به نیزه ها بخشیدند 
سالار زنان بی سرو سامان شده است

 

 

محمد صادق رسولی

در معرکه، تفسیر شهادت می‌کرد
در اوج عطش داشت روایت می‌کرد

لا حول و لا قوة الا بالله
هم مرگ به او سخت حسادت می‌کرد

***

 

سرشارترین شعر خدایی؛ زینب

اسطورۀ طاقت و حیایی؛ زینب

تو زینت نقطه‌های بسم‌الله‌ وُ

تفسیر فصیح کربلایی؛ زینب

***

 

آن کودک استوار را باور کن

لب‌تشنۀ بی‌قرار  را باور کن

تکلیف عطش برای او حتمی شد

شش‌ماهۀ روزه‌دار را باور کن

 

 

عبدالرحیم سعیدی راد

یک روز ترانه ساز خناس شدن

یک روز حماسه ساز احساس شدن

پس کی باید علی اکبر بودن؟

پس کی باید حضرت عباس شدن؟

 

 

محمدرضا سهرابی نژاد

آن نخل به خون طپیده را،می بوسید

ان مشک ز هم دریده را می بوسید

خورشید،کنار علقمه خم شده بود

دستان ز تن بریده را می بوسید!!

 

 

محمد علی مجاهدی( پروانه)

 از قهر تو ،شاهین قدر پر ریزد

وز هیبت تو ،شیر فضا بگریزد

ماند به تو کوه،اگر به رفتار اید!

دریا به تو می ماند ،اگر برخیزد!

 

 

سیّد حسن حسینی

 دریا به طلب از برهوت تو گذشت

یک قافله نعره در سکوت تو گذشت

ان روز اگر چه تشنه بودی ، امّا

صد رشته قنات در قنوت تو گذشت

 

 

مهدی فخارزاده

دفتر گل
در دفتر گل، ورق ورق گوهر بود
از اشک، سرانگشت نگاهم تَر بود
چیزی که به من توان زاری می‌داد
قنداقة خونـین عــلی‌اصغــر بــود

 

 

احد ده‌بزرگی

پیراهنی از زخم، به تن دوخته است
این رسم، ز حضرت غم آموخته است
ای سـرو تمــاشاییِ ایــمان، عبـاس!
دل، شعله به شعله، در غمت سوخته است

 

 

محمد سین امیدی

خونی که ز پیشانی او جاری شد
سرسبــزترین بهارِ بـیداری شد
آن سر که به روی نیزه‌ها گشت بلند
آیینــة روشن فــــداکاری ش‍‍‍‍‌‌ـــد

 

 

کاظم علیپور

می‌توان مانند کوهی درد بود
شام با یک قافله شب‌گرد بود
می‌‌توان چون شیر دشت کربلا
نام زینب داشت، اما مرد بود

 

قیصر امین پور

خود را چو ز نسل نور می نامیدند

رفتند و به کوی دوست آرامیدند

سیراب شدند زآن که در اوج عطش

آن حادثه را به شوق آشامیدند

***

 

این خاک به خون عاشقان آذین است

این است در این قبیله آیین ، این است

زاین روست که بی سوار برمی گردد

اسب تو که زین و یال آن خونین است

 

 

محمد رضا دفرانی

مفهوم بلند آفتابى عباس
از گریه کودکان کبابى عباس
از تشنگیت فرات دلخون گردید
واللَّه که آبروى آبى عباس

***

 

شش ماهه على به دوش بابش دادند
یک جام از آن باده نابش دادند
چون با لب تشنه حاجت آب نمود
با تیر سه شعبه اى جوابش دادند

***

 

سر قافله شام بلایى زینب
تو شیر زن کرب و بلایى زینب
در عصرف به خون نشسته عاشورا
سرچشمه اى از صبر خدایى زینب

***

 

آنانکه ز کین بى پر و بالت کردند
پرپر ز جفا، گل جمالت کردند
شرمى ز نبى و فاطمه ننمودند
زیر سم اسب، پایمالت کردند

 

 

زهیر توکلی

رفتیم به ناکجا، به جایی که تو راست
گفتیم تو را به هر بهایی که تو راست
خفتیم چو برگ سبز بر آب روان
امید به خاک کربلایی که تو راست

***

 

سقا شدن و به تشنگان جان دادن 
بی‌دست، شدن مشک به دندان دادن 
ساقی شدن و دست به مستان دادن...
هیهات که شرح عشق نتوان دادن 

 

 

رحیم زریان

رباعی های عاشورایی

در ماتم تو سحاب هم می
گرید

منظومهی آفتاب هم میگرید

ای تشنهترین سلالهی کوثر عشق

از داغ تو چشم آب هم میگرید 

 

***

ای تیغ بگو که از کجا میآیی

از سمت نگاه آشنا میآیی

انگار که خون میچکد از دیدهی تو

ای تیغ مگر ز کربلا میآیی 

 

***

ستاره از نگین بر خاک افتاد

قمر از روی زین بر خاک افتاد

گل سرخی ز دامان پیمبر

برای حفظ دین بر خاک افتاد

 

***

 فدای چشم مستت یا ابالفضل

نگاه میپرستت یا ابالفضل

بده یک جرعهی ناب از می عشق

به قربان دو دستت یا ابالفضل

 

 

هادی محمد زاده

هفتاد و دو لالة شهادت باور
شولای به خون خویش رنگین، در بر
رفتند به دنبال شهادت کان‌سان
طوفان نرسد به گرد آنها دیگر

***

ای کشتة عشق! کو علی اکبر تو؟
کو دست تو، کو پای تو و کو سر تو؟
انگار فرات دیگری جاری شد
از خون گلوی نازک اصغر تو

***

یک چند به عیش و نوش خود، سرکردید
صد لاله ز باغ عشق، پرپر کردید
چون شعلة آتش جهنم شده‌است
ظلمی که بر اولاد پیمبر کردید

***

 

در آن ربض حرمله خیز نومید
باران عطش به خیمه‌ها می‌بارید
مولا پس از این بار نمی‌گردد وای!
از شیهة ذوالجناح باید فهمید

***

آن روز افق، اشک ز دیده می‌ریخت
درد از دل زهرای شهیده می‌ریخت
تا روز ازل، خشک نخواهد شد هان!
خونی که از آن سر بریده می‌ریخت

***

عاشورا بود و آسمان شد کفنت
لبریز ز گل‌زخم ستاره بدنت
گیرم که سر تو را به نیزه کردند
زیر سم اسب‌ها چه می‌کرد تنت!

***

هفتاد و دو آسمانی خونین بال
یاران عطش سرشت خورشید خصال
مهمان فرشتگان شدند و رفتند
آن شام فراق بود یا صبح وصال

***

مفهوم تو را مگر که فهمیده کسی؟
یا قدر تو را مگر که سنجیده کسی؟
خون می‌بارید از ابر ششماهه تو
بارانی از این دست کجا دیده کسی؟

 

 

عبدالرحیم سعیدی راد

خورشید گلوی تاک را می بوسید

پیراهن چاک چاک را می بوسید

انگشتر عشق را به غارت بردند

انگشت بریده خاک را می بوسید

***

 

خورشید چه عاشقانه پیمان می داد
در وادی طوفان بلا جان می داد
آن روز معلم شهادت چه غریب
با نای بریده درس ایمان می داد!

 

 

محمد رضا سهرابی نژاد

زنی در کسوت پیغمــــــبری بود 
اسیران را امام سروری بود 
نگا هش ، ماده شیر خشمناکی
کلامش ذوالفقار حیدری بود

 

 

کتایون شیخی

آتش آتش ریخت بر شام سیاه 
شعله های گریــــه و اندوه و آه

بی پناهی موج میزد در میان 
دستهای زینب آن شب شد پناه

***

 

بیـــتــــاب تــر از ابـــر بهــــاری بودند
" هیهات من الــذله " جــــاری بودند
سوگند به هرچه نام آب است بر آن
این تشـنه لبان تشـنه یـــاری بودند

***

 

گل غنچه ای از سلاله حیدر بود
افسوس که مثل غنچه ای پرپر بود
آن ظهر عطشناک چه غوغایی کرد
آن مرد که نام کوچکش اصغر بود